
چه کسی تنهایی آسمان را درک می کند . امشب به یاد شب های گذشته می گریم شاید تسکینی برای قلب درد آلودم باشد . چه کسی خواهد فهمید که روز های سفید من رنگ دیگری گرفته . طوفان آن شب اهورایی و زندگی آرامم را به دقایق پریشانی بخشیده بود ... نگاهم رنگ پشیمانی دارد .
آیا می دانی دل من در کدام کوچه این شهر پرسه می زند ؟ آیا بار دیگر برق چشمانت می تواند امیدی برای قلب مرده ام باشد ؟
سرنوشت مرا به دست فراموشی سپرده است . دیگر رمقی برای ادامه سفر ندارم . هنوز هم پا به پای ثانیه ها در اتاقم قدم می زنم و با هر قدم به تصمیمی دیگر نزدیک می شوم .

به کنار پنجره می روم ... نگاهم به آسمان گره می خورد . بغض در گلویم مثل پرنده ای که سالهاست اسیر قفس باشد ، یکباره پر می کشد . قلبم همچون کوه آنتشفشان می ماند ، قطرات اشک روی گونه هایم سر می خورند و من آرام تنهاییم را به آغوش می کشم .